۱۱۰۰ واژه، هفتهٔ ۳
۲۰ کلمه با معنیِ فارسی و مثال.
کلمههای هفتهٔ ۳ ۱۱۰۰ واژه، هر کدام با معنیِ فارسی و یک جملهٔ نمونه با ترجمه. در اپِ موکو صدای هر کلمه را میشنوی، آن را با معنیاش جفت میکنی و از حافظه به یاد میآوری — و بعد مرورِ فاصلهدار درست وقتی برش میگرداند که داری فراموشش میکنی.
| کلمه | معنی | مثال |
|---|---|---|
| loathe | بیزار بودن | I loathe waiting in line.از صف ایستادن بیزارم. |
| reprimand | توبیخ | He got a written reprimand.توبیخِ کتبی گرفت. |
| lackluster | بیرمق | It was a lackluster performance.اجرایی بیرمق بود. |
| caustic | گزنده | Her caustic reply hurt him.جوابِ گزندهاش آزارش داد. |
| wrest | بهزور گرفتن | They wrested the ball from him.توپ را بهزور از او گرفتند. |
| infamous | بدنام | It is an infamous prison.زندانِ بدنامی است. |
| jostle | تنه زدن | People jostled at the gate.مردم دمِ دروازه تنه میزدند. |
| dupe | گول زدن | They duped him easily.بهراحتی گولش زدند. |
| incipient | نوپا | It is an incipient problem.مشکلی نوپاست. |
| inadvertent | سهوی | It was an inadvertent mistake.اشتباهی سهوی بود. |
| ominous | شوم | The sky looked ominous.آسمان شوم به نظر میآمد. |
| tremulous | لرزان | She spoke in a tremulous voice.با صدایی لرزان حرف زد. |
| repudiate | رد کردن | He repudiated the deal.معامله را رد کرد. |
| cessation | توقف | We want a cessation of the noise.توقفِ این سروصدا را میخواهیم. |
| bristle | برافروخته شدن | He bristled at the question.از آن سؤال برافروخته شد. |
| euphemism | تعبیرِ ملایم | That word is just a euphemism.آن کلمه فقط تعبیری ملایم است. |
| mundane | پیشِپاافتاده | The work is mundane.کار پیشِپاافتاده است. |
| incongruous | ناجور | His hat looked incongruous.کلاهش ناجور به نظر میآمد. |
| condolence | تسلیت | She sent a letter of condolence.نامهٔ تسلیتی فرستاد. |
| stipulate | شرط گذاشتن | The contract stipulates a deadline.قرارداد مهلتی را شرط میگذارد. |
قدمِ بعدی، مالِ توست.