۱۱۰۰ واژه، هفتهٔ ۱۰
۲۰ کلمه با معنیِ فارسی و مثال.
کلمههای هفتهٔ ۱۰ ۱۱۰۰ واژه، هر کدام با معنیِ فارسی و یک جملهٔ نمونه با ترجمه. در اپِ موکو صدای هر کلمه را میشنوی، آن را با معنیاش جفت میکنی و از حافظه به یاد میآوری — و بعد مرورِ فاصلهدار درست وقتی برش میگرداند که داری فراموشش میکنی.
| کلمه | معنی | مثال |
|---|---|---|
| inclement | سرد و بارانی | The game stopped in inclement weather.بازی در هوای سرد و بارانی متوقف شد. |
| peruse | به دقت خواندن | He perused the contract.قرارداد را به دقت خواند. |
| premonition | پیشآگاهی | She had a premonition of danger.پیشآگاهیای از خطر داشت. |
| desist | دست کشیدن | Desist from that noise.از آن سروصدا دست بکش. |
| recoil | پس کشیدن | He recoiled from the smell.از آن بو پس کشید. |
| pertinent | مربوط | Ask a pertinent question.سؤالی مربوط بپرس. |
| mastiff | سگِ درشتِ نگهبان | A mastiff guarded the gate.سگی درشت از دروازه نگهبانی میکرد. |
| obsess | ذهن را درگیر کردن | The idea obsessed him for years.آن فکر سالها ذهنش را درگیر کرد. |
| doleful | غمگین | He gave a doleful sigh.آهی غمگین کشید. |
| wan | رنگپریده | She looked wan and tired.رنگپریده و خسته به نظر میآمد. |
| histrionics | ادا و اطوارِ نمایشی | Spare me the histrionics.ادا و اطوارِ نمایشی بس است. |
| elusive | گریزان | The answer is elusive.جواب گریزان است. |
| frustrate | کلافه کردن | The delay frustrated everyone.تأخیر همه را کلافه کرد. |
| symptomatic | نشانهای از چیزی بزرگتر | The error is symptomatic of a bigger problem.این خطا نشانهای از مشکلی بزرگتر است. |
| interject | میانِ حرف انداختن | He interjected a question.سؤالی میانِ حرف انداخت. |
| inert | بیجنبش | He lay inert on the floor.بیجنبش روی زمین افتاده بود. |
| salient | برجسته | That is the salient point.نکتهٔ برجسته همین است. |
| imminent | قریبالوقوع | A storm is imminent.توفانی قریبالوقوع است. |
| squeamish | زودبههمخور | Don't look if you are squeamish.اگر دلت زود به هم میخورد، نگاه نکن. |
| engrossed | سرگرم و غرق | He was engrossed in the book.غرقِ کتاب بود. |
قدمِ بعدی، مالِ توست.